
خدایا گاهی از اینکه این همه بهم لطف داری خیلی شرمندت میشم...چرا که گاهی با اینکه تو همیشه وفادارترین بودی بازم وقتی که بنده هات کنارم نیسن احساس تنهایی میکنم...خدایا از اینکه هر روز داره زبان انگلیسیم بهتر میشه تورو شکر میکنم...از اینکه بالاخره یخم آب شد و تونسم تو کلاس به انگلیسی حرف بزنم توروشکر میکنم..خدایا من مطمئنم اگه تو این جرئت رو بهم نمیدادی به هیچ وجه دیروز داوطلب نمیشدم که صحبت کنم احساس میکنم ضعف اصلیم که اعتماد به نفس نداشتن تو صحبت انگلیسی بود از بین رف...تعریف از خود نباشه ولی گاهی حس میکنم سطح گرامریه من از بعضی از همکلاسی هام که خیلی کلاس زبان رفته بودن بهتره و این خودش بهم این اعتماد به نفس رو میده که من در آینده پیشرفت های خیلی زیادی خواهم داشت و به امید خدا به هدفی که دار...
ادامه مطلب
نمیدانم چرا گاهی اینقدر نترس میشوم!مثل امروز که برایش با یک آیدی جدید "پی امی"فرستادم که محتوایش چیزی جز "سه نقطه"نبود... نمیدانم شاید حس خوبی باشد درگیر کردن ذهن آدمی بی تفاوت که بعد مدتها هنوز دوستش داری..شاید دوست داری با شک کردنش به اینکه شاید آن ناشناس"تو" باشی برای لحظه ای او را به یادخودت بیندازی..شاید دوست داری برای لحظه ای به جای فکرکردن به کسی که الان جانشین توست، به تو فکر کند...هرچقدر میخواهم دربرابر قلبم مقاومت کنم فایده ندارد ،انگار او قوی تر از عقلم است.....
ادامه مطلب
یه زمانی وقتی کنارم بودی و نگاهم میکردی باورش سخت بود که روزی این نگاه خالی از احساس شود..اما حالا راحت باورکرده ام که حتی احساس تنفر هم تو چشمانت نیست...بی تفاوت شده ای ..کاملا بی تفاوت(درسته ک قراربود دیر به دیر آپ بشم اما نمیشه صدای این دل رو که این روزا سخت بیقرار شده خفه کرد..زیاد وقتم رو نمیگیره چون با گوشی آپ میشم)...
ادامه مطلب
خیره میشم به تو، خودت میدونی این نگاه پرالتماس چی ازت میخواد؟ میدونم ازم میخوای صبورانه جلو برم اما ترس من از عقب افتادن نیس ترس من نرسیدن به اون نقطه ایه که همیشه آرزوشو داشتم و دارم... میدونم با وجود تو نگرانی و ترس بی معنیه اما چه کنم! منم یه بنده ی بی معرفتم که اجازه میدم ترس و استرس هایی که منتظرکوچیکترین فرصت برای ورود به دلم هستن،جای امید رو بگیرن... اینجوری نگام نکن روسیاه تر میشم! به امیدخودت معبود من! ...
ادامه مطلب
امشب یه رفیق پیدا کرده ام، رفیقی که از جنس من نیست، یه ستاره ی کوچولو،،ازپنجره ی اتاقم دارم نگاهش میکنم، با او سخن میگویم: "دوست من، فاصله ی ما را می بینی.؟ تو آسمانی و من زمین...اما فاصله ی خالق با هر دویمان به یک اندازه است.. ..هرچند خدا با ما فاصله ای ندارد..نزدیکه نزدیک است" احساس میکنم آن ستاره از هم صحبتی با من لذت می برد،، هر چه باشد من یکی از آدم ها و برتر از او هستم،،،موجودی که خدا آن را برهمه ی مخلوقات خود برتری داده است...چقد آدم بودن خوب است!! ...
ادامه مطلب
ببین بیخوابی منو به چه کاری وادار کرده؟...چن شب که نه بهتره بگم چن هفته ست که به مرض بیخوابی مبتلاشدم..تاخوده صبح إنقد رو تختم جا به جا میشم تمومه تنم دردمیگیره از شدت خستگی..دیگه زد به سرم.. تصمیم گرفتم اون شربت گلو دردی رو که خواب آورم هست بخورم...حالا باید دید نتیجه میده یا ن؟..میترسم به شربته اعتیاد پیدا کنم..خخخ... وبم ی ذره داره خودمونی تر میشه...شاید بخاطر داشتن دوستای باحال وبلاگیم توی وبم احساس راحتی میکنم ...البته مطالبی که در رابطه با عشقم(خدا) می نویسم همچنان ادامه داره ..چون این وبو بیشتر به خاطر خوبی هاش بازکردم..خیلی دوستون دارم.شبتون بخیر;-) ...
ادامه مطلب
بخدا بعضی ها اصن درگیرن...امروز رفته بودم یکی از امامزاده های شهرمون که 3، 4ساله که باهاش انس گرفتم و آرامش بخش ترین مکانه واسم..یه جورایی امام رضای دوم من این امامزادست که بارها ازش حاجت گرفتم و عاشقشم...نشستم و طبق معمول مشغول دعا خوندن شدم ..یهو متوجه شدم صدای آهنگ شاد میاد..اونم چه آهنگی"الهی من فدات،فدای اون چشات"..سرمو بلند کردم دیدم یه پسر جوون یه کناری نشسته و گوشی دستشه و خیلی ریلکس داره به آهنگه گوش میده.. هیچکسم هیچی بهش نمیگفت..کفری شده بودم خواسم با اخم نگاش کنم تا بلکه یه ذره خودش وآهنگو جمع وجور کنه ولی منصرف شدم ..آخه بعضی پسرا(داداشای گل وبلا...
ادامه مطلب