کاش میشد مثل بچگی هام پیش مادرم گریه کنم و مادرم بدون اینکه بخواد دلیلشو بدونه بغلم کنه و آروم..کاش هنوزم اونقد بچه بودم ک همیشه گوشه ای از چادر مادرم رو میگرفتم و هرجا میرفت باهاش میرفتم و اجازه نمیدادم غریبه ای بهم نزدیک شه تا بخواد زخمیم کنه. .هرجا میرفتم خیالم راحت بود ک مادرم مواظبمه اما حالا چی ؟...درسته خدا بیشتر از مادر مواظب آدمه اما بنده ی خوبی نبودم براش ک انتظار داشته باشم هوامو داشته باشه. .بچه ک بودم آرزوم این بود که زودتر بزرگ شم و مستقل...اما حالا میفهمم ک دنیای جوونی و بزرگی چیزی جز اضطراب و اتفاقای ناگهانی نداره
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیپور
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 14:33