سلاااام عزیزای دلم.خوبین؟منم خداروشکرخوبم ..امروزغروب
برگشتم شهرم آخه تا ده روز کلاسی نداشم که بخوام اونجا بمونم.با اینکه فقط سه روز ازتون دوربودم دلم براهمتون یه ذره شده بود...شما رو نمیدونم..کلی حرف برا گفتن دارم اما میدونم اگه متنم طولانی بشه حوصله خوندنشو ندارین ولی سعی میکنم خلاصه ش کنم.اول از هم اتاقی هام بگم که خیلی خوبن و همشونم خداروشکر مازندرانی هسن.. زیاد احساس غریبی ندارم اونجا دلتنگ میشم اما برخلاف اونچه که فکرشو میکردم به لطف خدا غربت زیاد اذیتم نمیکنه.. دوم از درس و دانشگاه بگم که این سه روزی مغزم سوت کشید إنقد که درسام سنگینه..دو تا از استادا توکلاس یکسره انگلیسی حرف میزنن و من بیشترشو متوجه نمیشم .خیلی به خودم فشاربیارم بتونم اصل موضوع روبفهمم. بخدا گاهی انقد واس فهمیدن حرفای استاد به مغزم فشار میارم که سرم دردمیگیره.. عذاب آورتر از اون اینه که قدرت تکلمم هم پایینه .. دیروز وقتی استاد به انگلیسی ازم سوالی پرسید و من متوجه سوالش نشدم که جواب بدم همه خندیدن و من بغض کردم اما سریع بغضمو خوردم و سعی کردم مقاوم باشم چون من ازقبل میدونسم که بخاطر پایین بودن سطح مکالمه م موردتمسخر بچه ها قرارمیگیرم اما قبول کردم که واس پیشرفت خودم با همه چی کناربیام و اهمیت ندم ک خیلیا قصد دارن سوژم کنن .. من این همه دوری و سختی رو دارم تحمل میکنم که به هدفم برسم پس به قول یکی از دوستان نباید اجازه بدم کسی آرامشمو بهم بزنه..میدونم ک خدا توی اون شهر غریب باهامه و کمکم میکنه ک این روزای پراسترس و سخت رو بگذرونم. من میخوام پس میتونم اصن هم مهم نی ک دیگران چه فکری میکنن.. سرتونو دردنیارم .فعلا
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیپور
تاريخ: جمعه
16 مهر
1395 ساعت: 8:39