این داستان کاملا واقعیه...امروزیکی از دوستای صمیمی دبیرستانم رو دیدم ازش خواسته بودم تابریم بازار یکم وسیله واس خودمون بخریم ( به قول گفتنی واس شاد کردن دلمون یکم ولخرجی کنیم)
اما دیدم داره واس بازارنرفتن بهونه گیری میکنه متوجه بهونه گیریش شدم و گفتم: قضیه چیه کاملا معلومه که فقط داری بهونه میگیری که نیای بازار..چرا؟؟
که دیدم زبون بازکرد و چیزایی رو گفت که اصلا باورم نمیشد رفیقی ک 5ساله میشناسمش إنقدر وضع مالیش خراب باشه...چقد خوب نقش بازی میکرده این سالها و غمش رو هیچکس نفهمید..اینجا متنی نوشتم که از حرفای رفیقم جمع آوریش کردم..اگه حوصله ی خوندنشو دارین برین ادامه مطلب اگر هم نه که...اشکالی نداره.. آخرش انگلیسی تایپ میشه به خاطر سانسور کردن حرفایی که شاید واس بعضیا خوشایند نباشه... به انگلیسی ترجمه نمیشه فقط تایپش انگلیسیه تاکمتر تو چش باشن حرفام..
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیپور
تاريخ: يکشنبه
28 شهريور
1395 ساعت: 21:20