نوزاد چشمانش را به دنیا گشود ...با اینکه همگان نهایت عشق را به او می ورزیدند بازهم پی در پی گریه میکرد
گویا میدانست که دنیا خیلی هم زیبا نیست و شاید نگران بود که پاکی اش را در این دنیای ناپاک از دست بدهد و عشقش به خالق را فراموش کند...آری نوزاد از تولد خود پریشان بود اما او هیچ انتخاب دیگری نداشت ...
سالها گذشت و نوزاد بزرگ و بزرگتر شد کم کم حرص و طمع و کینه جایگزین معصومیتش شدند و اکنون که مرگ او فرا رسیده بود, او سخت مشتاق ماندن در دنیا بود ...او فراموش کرده بود که معشوقه اش (خدا)سالها منتظر برگشتن بنده اش است !
کاش هرانسانی معصومیت کودکی اش را حفظ میکرد!
برچسب: نوزاد,
نویسنده: پارسا کریمیپور